خودمان را معرفی کنیم....
این جا,این من هستم;محدثه.فرزند آزاد خانواده ای 9نفره که حالا در میان شما و محبت های شماست.
این جاست ,این لحظه,در میان دید شماهاست.و هر روز پرنده های شادی و صمیمیت بیشتری روی سقف خانه شان لانه می کنند.
صبح که از خواب بر می خیزد,غمگین است.به خاطر اتفاقاتی که شاید بد,به خاطر درس و یا اختیاراتی که ندارد و خودش این اختیارات را از خود گرفته است.
ناراحت است,ناراحت که می شود;غمگین و پشیمان.
این لحظه را نمی خواهد ,این جا را دوست ندارد.
با این لباس,با این کفش,با این چهره,برایش راه رفتن سخت است.
اما یاد گرفته همانند کوه محکم و استوار باشد.
غمگین که می شود;دوست دارد تنها باشد.
غذا که می خورد;دوست دارد با خدا باشد.
اما پس از کمی تفکر به یاد می آورد,به یاد می آورد گذشته تلخ و فرداییکه در انتظارش هر روز و هر شب ثانیه ها را می شمارد.
نه,نمی گوید راضی است از خود و اندیشه هایش اما به خودش و فرداییکه با دو دستش می سازد ایمان دارد...
و این بزرگترین موفقیت و خوش حالی اوست که هر گاه به آن می نگرد شادتر و غمگین تر از همیشه است.
من این حس را از برق چشمانش و سرخی لبانش می خوانم.
او;زود می رنجد از ظلم آدم ها و شاید این خصوصیت بد اوست.
گاه گاهی با دستانش بر پرده های سفید هنر ترکیب رنگ و محافظی برای رویای کودکان می نگارد و خلق می کند آرزوهایش را;وگاهی نیز از صدای موسیقی بند بند انگشتانش آرام می گیرد هر چند خسته است.
مهربان که می شود,همه را می بخشد و همه را می خواهد.
از مهربان بودن بیشتر از هر چیز شاد می شود و در دنیا سعی می کند کسی را به جای خود مثال نزند;و عذاب می کشد از مادری که از کودکش بخواهد همانند دیگران عمل کند.
دوست دارد بیشتر از همه آفریننده اش را;وچه قدر شاد است از این تنهایی...