از محدثه
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٦  

به بچه های آذربایجان

به جای بالشت و عروسک هایت

این بار....

مرا در بغل بگیر

و به خاطر من یکبار

تاریکی ها را نبین

خاموشی ها را فراموش کن...


 
از محدثه
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٦/٤  

خیلی منتظرت ماندم

                        نیامدی...

و آن قدر رفتم که تو

مرا هر روز می بینی؟!!!...


 
از محدثه
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸  

نیایش

خدایا!از تو تصویری دارم که با هیچ نقاشی نمی توان کشید

تمام هستی ام!تو را به قدر تمام ناز و نوازش کودکی هایم ،تمام غم هایم،آرزو هایم،شادی ها و های هایم می پرستم در تک تک لحظاتم ...

 تمام وجودم !این جسم و روح بیمارم را به تو می سپارم و می دانم مرا ثانیه به ثانیه به آغوشت نزدیک تر می کنی... ای تویی که یک قدم به سمتت ده قدم به سمت خوبی ها و هزار قدم به سمتم آمدی ومرا آرام کردی فقط با یک نگاه

و حال از تو فقط یک چیز می خواهم :خودت را به من هدیه کن. . .


 
از محدثه
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥  

لحن صدایت می لرزد

نکند امروز می خواهم

در کوچه پس کوچه هایی که نورها,دیوارها,ماشین ها,خیابان ها و حتی آسمان آبی رنگش

حمله می کنند بر من

 و مرا درسته می بلعند فراموش شوم,

ناپدید ؟!

راست است؟!

فرار می کنم از ذهن های مغشوش تو و تصورات خطرناک ات

در این جا با پست فطرتان یکی می شویم...

می بینی؟!

بعد می گویند :باید ماند.

جمله ایست همیشگی...


 
از محدثه
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩  

خودمان را معرفی کنیم....

 

این جا,این من هستم;محدثه.فرزند آزاد خانواده ای 9نفره که حالا در میان شما و محبت های شماست.

این جاست ,این لحظه,در میان دید شماهاست.و هر روز پرنده های شادی و صمیمیت بیشتری روی سقف خانه شان لانه می کنند.

صبح که از خواب بر می خیزد,غمگین است.به خاطر اتفاقاتی که شاید بد,به خاطر درس و یا اختیاراتی که ندارد و خودش این اختیارات را از خود گرفته است.

ناراحت است,ناراحت که می شود;غمگین و پشیمان.

این لحظه را نمی خواهد ,این جا را دوست ندارد.

با این لباس,با این کفش,با این چهره,برایش راه رفتن سخت است.

اما یاد گرفته همانند کوه محکم و استوار باشد.

غمگین که می شود;دوست دارد تنها باشد.

غذا که می خورد;دوست دارد با خدا باشد.

اما پس از کمی تفکر به یاد می آورد,به یاد می آورد گذشته تلخ و فرداییکه در انتظارش هر روز و هر شب ثانیه ها را می شمارد.

نه,نمی گوید راضی است از خود و اندیشه هایش اما به خودش و فرداییکه با دو دستش می سازد ایمان دارد...

و این بزرگترین موفقیت و خوش حالی اوست که هر گاه به آن می نگرد شادتر و غمگین تر از همیشه است.

من این حس را از برق چشمانش و سرخی لبانش می خوانم.

او;زود می رنجد از ظلم آدم ها و شاید این خصوصیت بد اوست.

گاه  گاهی با دستانش بر پرده های سفید هنر ترکیب رنگ و محافظی برای رویای کودکان می نگارد و خلق می کند آرزوهایش را;وگاهی نیز از صدای موسیقی بند بند انگشتانش آرام می گیرد هر چند خسته است.

مهربان که می شود,همه را می بخشد و همه را می خواهد.

از مهربان بودن بیشتر از هر چیز شاد می شود و در دنیا سعی می کند کسی را به جای خود مثال نزند;و عذاب می کشد از مادری که از کودکش بخواهد همانند دیگران عمل کند.

دوست دارد بیشتر از همه آفریننده اش را;وچه قدر شاد است از این تنهایی...


 
از محدثه
ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱۳  

زنگ انشا:

موضوع:آزاد

 

"آزاد است"

آزاد که باشد،می نویسی ؛آزاد که باشم، می خواهم که زیبا تر شود نوشته ام.

ساعت ها را مطالعه می کنیم ودر آخر کدام بهتر است ازدرس های زندگی ات و تجربه هایی که جبرانشان ...؟ 

بگذار مثبت ها را،بگذار و ثابت کن که ثبت می شویم در تاریخ زندگانی یکدیگر !

همه می گویند آزاد است،آزادیم ،آزادی را نفس می کشیم اما؛چه کسی معنای حقیقی آزاد ،آزادی یا نفس کشیدن را می داند؟

چه کسی می داند وقتی می گویم پر است این دلم، چه می گویم؟!

چه کسی ارزش و معنای حروف نامم را حتی که(م،ح،د،ث،ه)است رادرک می کند؟!

بی دروغ این که آری می فهممت،آری...چه کسی مرا می بیند؟

چهره های پرخنده ،چشمان تمسخر آمیز و ابروهای تحقیر کردنمان چه خوب شده است !!! و چه راحت خودمان را گم میکنیم.

ما دیگر ما نیستیم فقط من+تو هستم که می شود= تو ،هزار بار - ما.که می شوی فقط خودت ،که بی یکدیگر شاد تریم؟!؛شادی های بی منظور و لحظه ای.؟

من،

تو

یک غریبه ی غریب تر از غریبه...

و آرزویم برایت سال ها این است که :ای کاش خودت باشی... .

 

 

 

 


 
از محدثه
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧  

مواد لازم برا آرامش: 

  دور می چرخم

                می چرخم

در آزادی نفس می کشم

در هوا پخش می شوم

 

یک گل سرخ در دستانم

و می بوسم تو را که

فکر رفتن را هزار بار از نگاهم برون می کشیدی

 

من می مانم باز

غم و تنهایی و

یک دنیا بدون ای کاش

 

سرم را در باد جا می گذارم

                                 باد تکانم می دهد

تکان می خورم

می چرخم ،می رقصم ،دست می زنم،سست می شوم،مست می شوم...

مست      هست با مست

خالی می شوم از هر چه توست در کنارم

آرامش را هدیه می کنم

آرام می شوم

آرامش

فقط آرامش

چه در این جا و این لحظه،

چه در کنار دریا روی ماسه های پر خاطره،

چه در پایان اسطوره شدن

آرامش کافیست

  فقط آرامش

آرامشی بی پایان

هم چون تو ،

من،

برای....


 
از محدثه
ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٤  

در این دنیای دیوانه

کسی منتظر من نمی ماند

نه شعری و شاعری،

نه روزگار و آموزگاری،

نه ستاره و فانوسی،

نه حرف های تکراری

و نه تو...

پس چرا افزونم نمی کند

آسمانی که

هزاران هزار ستاره دارد؟


 
لز محدثه
ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸  

                            این من هستم...

می گذرد و می گذارد تو باشی

با

اوست

که هر روز چروکی بر صورتش اضافه می کنم و

یک لبخند

کم

و یک دندان شیری از دندان های دخترک

پایین می آید

 

    دخترک نفس می کشد 

  پدر همین طور

 مادر هم...

      پسرک دست و پا می زند

   پدر زمزمه اش می کند

 مادر جیغ می کشد                جیغ های مادر نفسم را بند می آورد

دختر...:

 " هم چنان به نفسم پای بندم

      و می نویسمش

بر روی کاغذ تشریح اش می کنم"

          گریه می کند

و من بند بند

              کم می آرمش....

گریه "آه" دختر هر روز

یک چروک به چروک صورت پدر می افزاید

 

نفس های مادر به شمارش می افتد

پسرک له له می زند

و من هنوز زنده هستم

 

   محدثه هستم

و این چند حروف پاره های من است

سر می خورند مدادرنگی هایم

روی رنگین کمان

ومن می رقصم با هر سازشان...

و زنده می کنم تک تک رنگ ها را

                        و باز نفس می کشد

                                               تکه های من

خورشید را در دست دارم ،

ماه را هم ،آب را هم،

علفزار و کوه را ...

قلبم را نیز...

در دستانم می فشارم تو را

 

بازی بازی سنگ ها خرد می شوند     در لا به لای انگشتانم

هر چه صخره و کوه را هم

                     

                                   نفس می کشم

اما این بار

نفسی آزاد در هوای گرفته ی غروبی که

تاب می خورد روی زخم هایم. . .

            

                                          این من هستم...


 
از محدثه
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢  

من، خدا،  من ،مردم

 خدایا،

خدایم!

گریه نکن

قطره ی اشک هایت را من می فهمم و من

روزی چند ؟. . .

                  گر چه انسانم

های های هایت را

درد دلم را م سوزاند

نگاه آهت

 

شبی هزاران هزار هزار بار

روزی که نا بیناست نگویم و

بس

 

  بالشت را در بغل بگیر ...

حرف هایت گرچه سنگین است و

دور

بی کلام می شوم  در میان اسباب بازی هایم

گم می شوم

 و در میان مردم

      نگاه که می کنم

اشک می شوم،دریا

تپه می شوم   ،کوه

ستاره می شوم ،کهکشان

خسته می شوم،رنج

  می خندم ....

             

                    یادت باشد باز، 

                               گریه می کنم من،

                                                    

                                                    هر لحظه ات را

                                                           که  می بوسم .. . . ..

 


 
از محدثه
ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢۸  

مدام خدا را می خورم،

با چای، با نوشابه،با قهوه،با آب و با غذایم...

مدام تکه تکه می شود با هر قاشق

ذره ذره تمام وجودم را فرا می گیرد

هر قطره ی خدا...

 

می گویند :همه جا هست خدا

با هر دم و باز دم

غرق می شوم در تمام وجودم

و آب می شوم

       بد

 

 

نفس می کشم

                     قورت می دهم

نفس می کشم

                     قورت می دهم

نفس می کشم

                                 تمام می شود

چشم هایم را می بندم

 

بالا که می آورمش،

این بازی تازه شروع می شود

  من اشک می ریزم

اشک هایم حباب می شوند

                ذهنم را می خواند

 

این بار که نفس می کشی،

  یادم باشد

گوش هایم را کر کنم. . . .


 
از محدثه
ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٥  

گریه نکن

اشک هایت تنها بالا می روند،

از خواب هایت کم می شود

و من آرام می گیرم روی شانه هات

نفس هایش را نشمار،

                               زندگی کن...

شمع ها گریه می کنند

تپش های قلبش با مشت می کوبد در سینه ام

بوووم بوووم بر در خانه می کوبد و می رود...

بی خیال بازگشت

          ...

و تنها نشانه از او:

دراز می کشد روی گل ها

می خوابد،از خواب می پرد،

                                  می خندد

آرام می شوم

میان گرگ و میش صبح

آن چنان می رود 

که خیال بازگشت را از سرم بیرون می کشد...

 

نوازشم می کند م می خوابد

آن قدرمی خوابد  

که آرزوی مردن این بار

بر چشم های یک پیر زن موج می زند...

نفس هایم به شمارش می افتد

...

از خواب می پرم

              او نیست،نبوده و هرگز نخواهد آمد

و باز تنها

           می شمارم خواب هایم را...


 
از محدثه
ساعت ۳:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  

                   .....

که عشق می ایستد و من بالا می روم از شانه هات

دوست داشتم تویی باشم که مرا به آغوش می کشیدی ...

و وقتی من بایستم شانه هایت نرم می شوندو

مرا درآغوش خواب ها

به رویایی زیبا مبدل می سازند...

و من باز دوست دارم شمعی باشم که

هر ثانیه به پایت بسوزم وکوتاه تر شوم وباز

پروانه ام دورت بگردد و

مرا درون هوای ابری چشم هات

در حال آب شدن و...

هر روز بیشتر آب می شوم ،

هر روز پایین تر می روم،

هر روز کوتاه ترمی شوم،

و تو این را می بینی

و باز هر روز با افتخار آرزو می کنی

کاش جای من بودی...؟

 

و باز و باز من بوسه می زنم به چشم هات

و باز و باز کوتاه تر از دیروزم می شوم. . .


 
از محدثه
ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٠  

 

 

 

برای او

مرا ببخش که فقط از تو گفتم

حرف دیگری برایم نمانده است

وزیبا ترین حروف

تک تک حرف های پر معناو آهنگین

نام زیبای توست...(ض م ه ط د ه)

بخوان به نام آفتاب و

سیاهی شب...

(برای مضطهده و شب های پر دردش و خوابیدن و به خواب نرفتن میان سکوت و تنهایی اش در دل شب و

سر انجام بخشیدن و

باز و باز...)

راستش اگر به کسی نگویید

خیلی خیلی دوستش دارم


 
از محدثه
ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٢  

لیوان و شمع و

بازی بادبادک ها

با

پرنده ها

.

.

و شمعی که با حسرت می سوزد تا

لیوان زندگی "نفری" را از خالی شدن نجات دهد...

و

بادبادک هایی که در هوا خالی می شوند (در دستان بچه ها)

تا

پرنده ها؟!

آری . پرنده های عاشق،

آرام و بی دغدغه در سکوت باد ها

به اوج پرواز در آیند...

 

من عاشق این لحظه ام که ماهی،سالی و یا شاید هر چند سال ، یک بار که اصلا‌ نمی دانم اما اتفاق می افتد

                                        منتظر می مانم...


 
از محدثه
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٠  

مرهم خستگی ها ،رنج و عذابم

در پشت پلک هایت

پنهان و خسته ،نشسته است

اشک هایت را نمی خواهم،

نگاهی آرام و مهربان

...

به من خیره شو...


 
از محدثه
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٦  

پنجره ی خالی ...

تنهایک باراو رادیدم, آن هم ازپشت پنجره ی بسته ی اتاق مادر بزرگ

 آری همان اتاقی که بازیهاو بدوبدو های بچگی را در آن به پایان رساندیم,

همان اتاق پر شور و عشق,

همان اتاق دور هم جمع شدن و دردودل هایمان,

همان قصه ها و لالایی های شیرین مادربزرگ,

همانی که...

یادتان که هست؟...

                                    امابایک نگاه به من گفت:

برو...

این جا جای تو نیست

این نگاه تنها یک فاصله ست,از حالا که در چشمان یکدیگر نگریستیم تا آن روز,یا تا همیشه ای که در روی هم نگاه می کنیم و... یک آشنای غریبیم,

برو تا به جایی نرسیده که ادعا کنیم یکدیگر را نمی شناسیم ویا به دروغ که به جا آوردم ,تو همان بودی که...

پس برو...

برو ,تا به جاهای باریک نرسیده,برو ... .

این را در همین یک ثانیه ای که از پشت پنجره نگاه کرد و رفت,با چشمانی خیره به من گفت.نه, فهماند...؟

حالا ,من ماندم و یک دنیا حسرت و آه,پشیمان نیستم اما.

شاید او راست می گفت و,حق با اوست,... .


 
از محدثه
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٥  

اگر من ... بودم

اگر من,من بودم...

اگر من باشم,فراتر از من باشم.می دانم حالا خیلی ها در چهره,نه شاید قلبی پر از تمسخر;حالا می شنوید از کسی که...هه

هر کسی انتخابی می کند:معلم,پزشک,زنبور,شیر,کفتار وحتی تکه ای دستمال که در گوشه ی اتاق خاک می خورد اما من با افتخار می گویم:من هستم,این جا,این لحظه,در این زندگی و آری افتخار می کنم به خودی که فراتر از من است و مرا در بر می گیرد.

قلم در دست دارم, می نویسم,از زندگی ام,زندگی اش و آزاد...

من در قفسی,آزادم;آنقدر آزاد که می توانم بنویسم و این تنها برای من کافی است.

نوشتن...

نوشتن را مدیونم به آزادیم,مدیونم.

و حالا که می نویسم و خیلی ها که قهقه ای از چشمانشان گریزان است می خندند اما نمی خواهند...من افتخارم را مدیونم,مدیون به زمینی که فکری را در ذهن من و ذهنم را در آزادی...اما زندانی که در پایان جاده اش رقصیدن شاپرک های عاشق را می بینم.


 
از محدثه
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٦  

مینویسم

 

مینویسم

مینویسم از صفحه ی روی ویترین

استکان چای مادر

و قهوه ی تلخی که به ابری باران زا تبدیل می شود

بوسه هایی که مادر روی میز صبحانه برایم گذاشته...

تا اتمام صبحانه باید صبر کنم

جوراب ها ,شلوار ها و تمام چیزهایی که به من می گویند:

بدو,بدو,دیر شد,الان است,این لحظه...

اشک هایم ابر را سوراخ می کند و

 گویا پس از هزار ها سال به خاک وطنم باز می گردد

تا دوباره فردایم را بسازد

آبرویم را,خنده ام را,درونم را...

قلبم را...

قلبم


 
از محدثه
ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/۱٦  

شایدها و ای کاش ها را می توان...

 

شایدهایی که مچاله شده اند

ای کاش هایت را...

با کاشتن فعل های معکوس چه می کنی؟

قاب عکس هایی که روی دیوارها

از دوست داشتن سخن می کنند

گشتن دور زمین با

کاشتن ای کاش هایمان

دنیا احتیاج دارد به زیر خاک کردن این فعل های معکوس

دوست داشتن زمین

ثابت کردن رنگ قرمز هر...

روی سنگ فرش دنیاست.